نیک بیانکو پس از گذراندن یک سال در زندان به دلیل اتهام حمله و درگیری، سرانجام آزاد میشود و تصمیم میگیرد زندگیاش را از نو بسازد. بزرگترین آرزوی او این است که دوباره با زنی که هنوز عشق زندگیاش میداند ارتباط برقرار کند و اشتباهاتی را که باعث شد مسیر زندگیاش به مشکل بخورد جبران کند. نیک با امید و اراده تلاش میکند نشان دهد که تغییر کرده و میخواهد گذشتهاش را پشت سر بگذارد. اما خیلی زود متوجه میشود که همه چیز آنطور که انتظار داشت پیش نمیرود. زنی که میخواهد دوباره به دست آورد، حالا با مرد دیگری به نام چستر آشنا شده و توجه او را جلب کرده است. مشکل زمانی پیچیدهتر میشود که نیک میفهمد چستر همان افسر آزادی مشروط اوست؛ کسی که وظیفه دارد رفتار نیک را زیر نظر بگیرد و مطمئن شود دوباره مرتکب اشتباه نمیشود. حالا نیک باید در میان حسادت، تلاش برای جبران گذشته و فشار برای پایبند ماندن به قانون، راهی برای کنترل خود و بازسازی زندگیاش پیدا کند.