کنا پس از سالها دوری از دخترش، به خانه بازمیگردد تا شاید بتواند رابطهای را که از دست داده دوباره بسازد. اما پدربزرگ و مادربزرگ دیم که سرپرستی او را برعهده دارند، به شدت با تلاشهای کنا برای دیدن دخترش مخالفت میکنند، زیرا هنوز زخمهای گذشته برایشان فراموش نشده است. کنا که با احساس گناه، پشیمانی و امید به تغییر زندگیاش دست و پنجه نرم میکند، در این مسیر سخت احساس تنهایی میکند تا اینکه با لجر آشنا میشود؛ بازیکن سابق NFL که اکنون صاحب یک بار محلی است. لجر با وجود اینکه ارتباط نزدیکی با خانواده دیم دارد و میداند نزدیک شدن به کنا میتواند دردسرساز باشد، کم کم متوجه صداقت و رنج پنهان او میشود. رابطه میان آنها به تدریج عمیقتر شده و به عشقی مخفیانه تبدیل میشود که پر از احساس، امید و اعتماد است. اما هرچه این رابطه جدیتر میشود، خطرات و مشکلات بیشتری برای هر دوی آنها به وجود میآید و کنا را در موقعیتی دشوار قرار میدهد. او باید میان گذشته دردناک، قضاوت دیگران و آرزوی داشتن دوباره خانوادهاش مبارزه کند تا شاید بتواند فرصتی تازه برای عشق و زندگی پیدا کند.