ماریون که فریب مشاور ژولیده و مو قرمزش را خورده، پسری تنها نزدیک به سن عاطفیاش در اردوگاه نویسندگان امیلی امیلی دیکینسون است، مسئولیت ناهار را رها میکند و با اتوبوس بعدی از شهر خارج میشود. تنها و بیدوست، در یک متل ناکجاآباد پناه میگیرد، صدای غرغر خواهرش را نادیده میگیرد و در گمنامی مطلق غرق میشود. در آنجا ماریون با جسی نورمن آشنا میشود و هر دو با این احساس که قبلاً دیگری را ملاقات کردهاند، دست و پنجه نرم میکنند. جسی رابرت رابینسون، مدیر سال اولی، مانند یک ست گاراژ که ریسمانی را میپوشاند، روانپریش را از یک چیز آزادتر و گرمتر بازسازی میکند. فرزندان و افراد بیتجربه، تهدید بیتکلف هیچکاک را در هالهای از ابهام فرو میبرند، سردی پاییزی را با گرمای تابستان و ناتوانی بزرگسالی را با اشتیاق بیکلام نوجوانی جایگزین میکنند.